‏نمایش پست‌ها با برچسب نق. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب نق. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۸ اسفند ۲۱, جمعه

روزمرگی

دلم برای تنم تنگ شده...
دلم برای حس زنانگی ام تنگ شده...

از این ملال روزمرِگی خسته ام...
به روزمرگی بیشتر شبیه شده...

۱۳۸۸ دی ۳۰, چهارشنبه

30 سالگی

یه زن دیونه تنهای 30 ساله...

۱۳۸۸ آبان ۱۸, دوشنبه

زمستان و یخ در من

داغانم و بطالت شده ام، وقتی می گویم بطالت شده ام، یعنی آنقدر زمان را به هدر می دهم که دقیقا بطالت از روی من تعریف می شود!

روحیه ام ...توزیح ندارد خوب معلوم است وقتی کسی بطالت باشد...


تنهایی امانم بریده، اعتماد به نفس از فرهنگ لغات حذف شده و خودم را دوست ندارم ... انگار نه انگار که چند روز پیش بود خودم را خیلی هم دوست داشتنی می دانستم... ولی وقتی نه عشقی هست و نه حسی از طرف کسی ... و هر بار دلم ذره ای برای کسی تپیده به هیچ انجامیده چه انتظار اعتماد به نفسی....


دلم زندگی آرام و اطمینان درونی می خواهد...درونم یخ زده شدید، هیچ گرمایی نیست که خون را در قلبم به جریان اندازد!

۱۳۸۸ مهر ۱۵, چهارشنبه

از غم نداشتن...

از همون اول که برام نوشتی، و عکست رو دیدم، چشمهای درشتت رو دوست داشتم! خوب خیلی دلم می خواد ببینمت....


۱۳۸۸ خرداد ۵, سه‌شنبه

رودل اخلاقی

حالت تهوع اخلاقی دارم، الانه که بپاشه بیرون! رودل اخلاقی کردم....


هیچ کس نیست که جمعم کنه! نوازش لازم دارم....

۱۳۸۷ بهمن ۲۸, دوشنبه

...

دوره افسردگیها برگشته. دلیل...؟ نمیدونم!

تابستون وقتی حالم بد می شد دوچرخه رو برمی داشتم و فقط پا می زدم با شدت توی اون راه جنگلی کنار رودخونه. شدت ضربه هایی که حرکت سریع دوچرخه روی سطح نه چندان صاف راه باریک جنگلی بهم وارد می کرد، سبزی دور و برم، سکوتی که با صدای پرنده ها و پر زدن حشرات شکسته می شد و آفتابی که خیلی دیر گاهی نزدیک 10 غروب می کرد آرومم می کردن. اما حالا آسمان خاکستری، سرمای زمستانی، تاریکی زودرس و حتی برفی که می باره بدترم می کنن.

نمی دونم چه مدت دیگه اینطوری می تونم دوام بیارم، امروز قرص رو شروع کردم....

من باید به یک جای سبز برم با آب و هوای معتدل تقریبا تا 30 درجه گرم و نه بیشتر و نه کمتر از 20 درجه. امیدوارم یه روزی خوب شم. خسته شدم این همه سال از این شوکهای افسردگی که هرچند وقت میاد و داغونم میکنه.