‏نمایش پست‌ها با برچسب عاشقانه، فلسفه بافی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب عاشقانه، فلسفه بافی. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۹ آذر ۲۳, سه‌شنبه

what's wrong with me

چمه؟؟ نمیدونم چی درست و چی غلطه؟ دوستش دارم یا ندارم... دارم ولی اشتراکهامون کمه... یا چه مرگمه؟!! چی کار کنم؟ چی کار میکنه؟ راضی نیستم، یه چیزی کمه یا چی؟؟!! از طرف دیگه نمیخوام یه شکست دیگه. وقتی بخوام کنارش بذارم هزار تا دلیل دارم که خوبه، که ماهه. وقتی بخوام همین جور بپذیرم می لنگم.... نمیفهمم، یه جورایی نمیدونم که چی میخوام... کلی چیز ریز و درشت رو گذاشتم کنار تا همینجا رسوندم، ولی هر روز یه چیز جدید پیش میاد که خوشحالم نمیکنه اگه نگم که ناراحتم میکنه....
خب الان منتظر تلفنش هستم، یعنی اگه زنگ نزنه بهم میریزم تماما.
از اون طرف یه چیزی نمی چسبه... چه مرگمه من؟؟!! اصلا رابطه همین جوری باید باشه یا که چی؟؟!! قاطی قاطی هستم، پاک نمیدونم که چی کار دارم میکنم، باید اصلا کاری بکنم یا نکنم؟؟!!

۱۳۸۸ آبان ۳, یکشنبه

همبازی کودک درون

شنبه شب ساعت 2 صبح نوشته شده بود:
----------------------------------------

دو ساعته خوابیدی و من داشتم فیلم می دیدم، هر بار بلند شدی و صبح به خیر گفتی و به یه پهلو دیگه خوابیدی... یعنی عاشق که... چی بگم ... دیوونه بازیهات رو دوست دارم... این به خودم هم اجازه می ده که خودم باشم و هر چقدر خواستم دیوونه بازی دربیارم....

بیش از یک ساله قرار بود دوست معمولی باشیم، اونهم بعد از اون ماجراهایی که حسابی ترسونده بودمت و دعوات کردم... از پریروز که اومدی چقدر به چند زبون گفتم که اینقدر من رو نبوس... ما قرار بوده و هست که دوست باقی بمونیم، دوستهای خیلی خوب... ولی بازهم قیافه ات رو مظلوم می کنی و می گی ازت خوشم میاد... منم خر میشم مثل همیشه... آیا واقعا خر میشم؟؟ نه، نمی فهمم... دنیای ما خیلی فرق داره ولی اینقدر که با تو می خندم و خود بچه درونم هستم با هیشکی نیستم... اینقدر که با تویی که الان صدای نفسهات اتاقم رو پر کرده گوفی میشم هیچ وقت تو زندگیم نبوده ام....«اینو بفهم خنگ...خنگول!»...

دو ساله هی چرخیدیم باز به هم رسیدیم و باز توی خنگ همون مرض همیشگی رو داری و من هم حالا بیش از پیش از مدل زندگی ایرانی فاصله گرفته ام...

اسم این رابطه رو چی بذارم نمیدونم، رفیق، سول میت، ... س. ک. س. پارت.ن.ر... ولی همه اینها هستیم با همه اختلافامون، هیچ کدوم اینها کامل و به تنهایی نه ... دیگه نمی تونم بگم دوست دارم... خوشم می آد هم حس من نیست...

چی ما رو به هم می رسونه؟! شاید همون کودک درون به دنبال همبازی....



۱۳۸۷ اسفند ۲۶, دوشنبه

چشمها

قول میدهم به چشمهای آدمهایی که دوست دارم بیشتر و بیشتر نگاه کنم، از همین فردا... هیچ چیزی قویتر از چشمهای آدمها نیست، اصلا نمیشود چشمها را با واژه بیان کرد... چشمها... چشمها می خندند، گریه میکنند، عاشق میشوند و متنفر و ... چشمها حرف میزنند عمیقتر از هر واژه ای... چشمها عشقبازی میکنند خالصتر از همه اندامها...

۱۳۸۷ بهمن ۳۰, چهارشنبه

«در خیال*»

با خیالت عشقبازی می کنم و تنم می سوزد از خیال تن داغ تو و دستهایت که راهی تنم می شوند و لبهایت!
خیال کاویدن تنهامان پس می زند تنهاییم را و سرگردانیم را!
گویا هنوز در آغوش تو آرامِ آرامم یا بر زانوی تو نشسته ام و نه فقط بر دنیای دو نفره مان که بر همه جهان فرمان می رانم!



*واضح و مبرهن است که این عنوان آلبومی از استاد شجریان است، گرچه مدتهاست به او گوش نداده ام!